تبليغاتX
Strict//EN" "http:/ به خاطر تو


به خاطر تو

فقط به خاطر تو

زمين دهان باز مي كند

و من

گل سرخي مي شوم در آغوش خاك

و تو

به دستان مهر مرا مي چيني

اما

عمرگل...!

آه ! عمرگل!

 

 

التماس

 

مرا به کوچه های

 سایه و سکوت

به قصر نورهای شب شکن

به آسمان دلشکسته ی پرنده های کوچ

به راه بی نهایت ستاره های شرق

مرا به خویشتن ببخش!

 

از این همیشه ی نشسته در سراب

از این دعای بی جواب

به رسم دلبران شهر آفتاب

مرا به خویشتن ببخش!

 

صدای لحظه های دور را ترانه کن

دوباره شعله های خسته را  شراره کن

نگاه خسته ی مرا بهانه کن

مرا به خویشتن ببخش

مرا به خود روانه کن!

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ساعت 23:15 توسط مهرداد|

ای وای مادرم از استاد  شهریار

 

 

با پشت خم از این بغل کوچه میرود


چادر نماز فلفلی انداخته بسر


کفش چروک خورده و جوراب وصله دار


او فکر بچه هاست


هرجا شده هویج هم امروز میخرد


بیچاره پیرزن ، همه برف است کوچه ها


او از میان کلفت و نوکر ز شهر خویش


آمد بجستجوی من و سرنوشت من


آمد چهار طفل دگر هم بزرگ کرد


آمد که پیت نفت گرفته بزیر بال


هر شب در آید از در یک خانه فقیر


روشن کند چراغ یکی عشق نیمه جان


او را گذشته ایست ، سزاوار احترام :


تبریز ما ! بدور نمای قدیم شهر


در ( باغ بیشه ) خانه مردی است باخدا


هر صحن و هر سراچه یکی دادگستری است


اینجا بداد ناله مظلوم میرسند


اینجا کفیل خرج موکل بود وکیل


مزد و درآمدش همه صرف رفاه خلق


در ، باز و سفره ، پهن


بر سفره اش چه گرسنه ها سیر میشوند


یک زن مدیر گردش این چرخ و دستگاه


او مادر من است


انصاف میدهم که پدر رادمرد بود


با آنهمه درآمد سرشارش از حلال


روزی که مرد ، روزی یکسال خود نداشت


اما قطارهای پر از زاد آخرت


وز پی هنوز قافله های دعای خیر


این مادر از چنان پدری یادگار بود


تنها نه مادر من و درماندگان خیل


او یک چراغ روشن ایل و قبیله بود


خاموش شد دریغ


نه ، او نمرده ، میشنوم من صدای او

با بچه ها هنوز سر و کله میزند


ناهید ، لال شو


بیژن ، برو کنار


کفگیر بی صدا


دارد برای ناخوش خود آش میپزد


او مرد و در کنار پدر زیر خاک رفت


اقوامش آمدند پی سر سلامتی


یک ختم هم گرفته شد و پر بدک نبود


بسیار تسلیت که بما عرضه داشتند


لطف شما زیاد


اما ندای قلب بگوشم همیشه گفت :


این حرفها برای تو مادر نمیشود .


پس این که بود ؟


دیشب لحاف رد شده بر روی من کشید


لیوان آب از بغل من کنار زد ،


در نصفه های شب .


یک خواب سهمناک و پریدم بحال تب


نزدیکهای صبح


او زیر پای من اینجا نشسته بود


آهسته با خدا ،‌


راز و نیاز داشت


نه ، او نمرده است .


نه او نمرده است که من زنده ام هنوز


او زنده است در غم و شعر و خیال من


میراث شاعرانه من هرچه هست از اوست


کانون مهر و ماه مگر میشود خموش


آن شیرزن بمیرد ؟ او شهریار زاد


هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد بعشق


او با ترانه های محلی که میسرود


با قصه های دلکش و زیبا که یاد داشت


از عهد گاهواره که بندش کشید و بست


اعصاب من بساز و نوا کوک کرده بود


او شعر و نغمه در دل و جانم بخنده کاشت


وانگه باشکهای خود آن کشته آب داد


لرزید و برق زد بمن آن اهتزاز روح


وز اهتزاز روح گرفتم هوای ناز


تا ساختم برای خود از عشق عالمی


او پنجسال کرد پرستاری مریض


در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد


اما پسر چه کرد برای تو ؟ هیچ ، هیچ


تنها مریضخانه ، بامید دیگران


یکروز هم خبر : که بیا او تمام کرد .


در راه قم بهرچه گذشتم عبوس بود


پیچید کوه و فحش بمن داد و دور شد


صحرا همه خطوط کج و کوله و سیاه


طوماز سرنوشت و خبرهای سهمگین


دریاچه هم بحال من از دور میگریست


تنها طواف دور ضریح و یکی نماز


یک اشک هم بسوره یاسین چکید


مادر بخاک رفت .


آنشب پدر بخواب من آمد ، صداش کرد


او هم جواب داد


یک دود هم گرفت بدور چراغ ماه


معلوم شد که مادره از دست رفتنی است


اما پدر بغرفه باغی نشسته بود


شاید که جان او بجهان بلند یود


آنجا که زندگی ،‌ ستم و درد و رنج نیست


این هم پسر ، که بدرقه اش میکند بگور


یک قطره اشک ، مزد همه زجرهای او


اما خلاص میشود از سرنوشت من


مادر بخواب ، خوش


منزل مبارکت .


آینده بود و قصه بیمادری من


ناگاه ضجه ئی که بهم زد سکوت مرگ


من میدویدم از وسط قبرها برون


او بود و سر بناله برآورده از مغاک


خود را بضعف از پی من باز میکشید


دیوانه و رمیده ، دویدم بایستگاه


خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع


ترسان ز پشت شیشه در آخرین نگاه

ز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش


چشمان نیمه باز :از من جدا مشو

 

میآمدیم و کله من گیج و منگ بود


انگار جیوه در دل من آب میکنند


پیچیده صحنه های زمین و زمان بهم


خاموش و خوفناک همه میگریختند


میگشت آسمان که بکوبد بمغز من


دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه


وز هر شکاف و رخنه ماشین غریو باد


یک ناله ضعیف هم از پی دوان دوان

 

میآمد و بمغز من آهسته میخلید :


تنها شدی پسر .

 

باز آمدم بخانه چه حالی ! نگفتنی


دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض


پیراهن پلید مرا باز شسته بود


انگار خنده کرد ولی دلشکسته بود :


بردی مرا بخاک کردی و آمدی ؟


تنها نمیگذارمت ای بینوا پسر


میخواستم بخنده درآیم ز اشتباه


اما خیال بود


ای وای مادرم 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ساعت 23:31 توسط مهرداد|

 

 

 

بی تو

بی تو پیمودن شب ها شدنی نیست

شبهای پر از درد که فردا شدنی نیست

 

        

یک نفر نیست بپرسد از من

که تو از پنجره عشق چه ها می خواهی؟

صبح تا نیمه شب منتظری

همه جا می نگری

گاه با ماه سخن می گویی

گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی !

راستی گمشده ات کیست؟کجاست؟

صدفی در دریا است؟

نوری از روزنه فرداهاست

یا خدایی است که از روز ازل پنهان است؟

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ساعت 11:1 توسط مهرداد|

 

به که گویم که تو منزلگه چشمان منی

به که گویم تو نوازشگر دستان منی

به چه سازی بسرایم دل تنهای تو را

به که گویم که تو آهنگ دل و جان منی

گر چه پاییز نشد همدمو همسایه ی من

به که گویم که تو باران زمستان منی

همه رفتند از این شهر و دلم تنها ماند

به که گویم که تو عمریست که مهمان منی

گر چه خورشید سفر کرده ز کاشانه ی ما

به که گویم که تو عمری مه تابان منی

 

 

 

 

خدایاااااااااا

 

خدايا! امشب چه دلتنگم....................... دلم به اندازه تمام دنيا گرفته...... در خلوت تنهايي

ام حضور مبهمت و تصوير گنگ نگاهت مرهمي است بر دردهاي كهنه دلم بي تو، شب هايم

بدون شبگرد عشق، مرگ بارترين شب هاست ... .

 

 

 

خوش بهحال آسمون كه هر وقت دلش بگیره بی بهونه می باره به كسی

 توجه نمی كنه از كسی خجالت نمی كشه می باره و می باره و اینقدر

 می باره تا آبی شه .. آفتابی شه ...!!! کاش ... کاش می شد مثل

 آسمون بود كاش می شد وقتی دلت گرفت اونقدر بباری تا بالاخره

 آفتابی شی بعدش هم انگار نه انگار كه بارشی بوده

 

به هم می رسیم 3 نفر میشیم . من و تو و شادی . از هم دور میشیم

 

4 نفر میشیم . تو و تنهایی ، من و خاطره

 

 

 

 

اگر بوي گلي را دوست نداري شاخه هايش را نشكن

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390 ساعت 17:25 توسط مهرداد|

آغاز من ، تو بودی و پایان من تویی

آرامش پس از شب توفان من تویی

حتی عجیب نیست، که در اوج شک و شطح

زیباترین بهانه ایمان تویی

احساسهایی از متفاوت میان ماست

آباد از توام من و ، ویران من تویی

آسان نبود گرد همه شهر گشتنم

آنک ، چه سخت یافتم :" انسان " من تویی

پیداست من به شعله تو زنده ام هنوز

در سینه من ، آتش پنهان من تویی

هر صبح ، با طلوع تو بیدار می شوم

رمز طلسم بسته چشمان من تویی

هر چند سرنوشت من و تو ، دوگانگی است

تنهای من ! نهایت عرفان من تویی
نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1390 ساعت 14:37 توسط مهرداد|

مینویسم فقط برای تو وبه خاطر عشق توای بهترینم
برای تويی كه تنهايی هايم پر از ياد توست...
برای تويی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست ...
برای تويی كه احسا سم از آن وجود نازنين توست ...
برای تويی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد...
برای تويی كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است...
برای تويی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی...
برای تويی كه وجودم را محو وجود نازنين خود كردی...
برای تويی كه هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است.. ...
تويی كه سـكوتـت سخت ترين شكنجه من است برای برای تويی كه قلبت پـا ك است ...
برای تويی كه در عشق ، قـلبت چه بی باك است...
برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است...
برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است...
برای تويی كه غمهایت معنای سوختنم است...
برای تویی که آرزوهایت آرزویم است
نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1390 ساعت 14:36 توسط مهرداد|

در قلبم یکی مرا صدا میزند ، میشنوم، یکی نام مرا فریاد میزند ، حس میکنم یکی مرا احساس میکند
در قلبم یکی بی قرار نشسته ، به عشق همیشه با هم بودن با رویاهای قلبم عهد بسته
در قلبم یکی مرا صدا میزند ، یکی درد دلهای مرا جواب میدهد، هر زمان شادم او شاد است و هر زمان که غمگینم، او نیز پر از غم است
من تنها یکی را در قلبم دارم ، همانی که تنهایی ام را با عشق پر کرده ، همانی که رویاهایم را به حقیقت نزدیک کرده
تو در قلبمی و مرا درک میکنی ، تو میفهمی و مرا آرام میکنی ، میدانی چقدر دوستت دارم و به خاطر همین است که سکوت میکنی
همین سکوت است نشانه عشق تو ، چه زیباست در آن لحظه لبخند روی لبان تو
خودت میدانی که میدهی به من نفس ، خودت میدانی چه هستی برایم ، چه کردی با دلم ، من چه کسی بودم و اینک با تو چه شده ام!
هیچکس نمیتواند جز من و تو عشقمان را درک کند ، محال است قلبم بی تو این دنیا را ترک کند، زنده میمانم تا جایی که بتوانم در این دنیا در کنارت
چراغ راه عشقمان همیشه روشن است ،بگذار شب بیاید و جای روشنی ها را بگیرد
در قلبم یکی مرا صدا میزند ، صدایش دیوانه میکند مرا ، احساسش عاشقتر میکند مرا
احساسی همصدا با نفسهایم ، نفسهایی که همنواست با احساسات تو
چه زیباست نوای نفسهای قلب تو
یک هیچ تا ابد به نفع تو….

نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390 ساعت 11:13 توسط مهرداد|

تقدیم به دل شکسته ها

 

 

دلم گرفته به اندازه وسعت تمام دلتنگی های عالم

شیشه قلبم انقدر نازک شده که با کوچکترین

تلنگری می شکند

می خواهم فریاد بزنم ولی واژه ای نمی یابم

که عمق دردم را در فریاد منعکس کنم

فریادی در اوج سکوت که همیشه برای خودم سر داده ام

دلم به درد می اید وقتی سر نوشت را به نظاره می نشینم

کاش می شد سرنوشت را با ان روزها شیرینم

 عجین کرد

بغض کهنه ای گلویم را آزرده 

 نفرین به بودن وقتی با درد همراست

ای کاش باز هم کسی اشکهایم را نبیند

تنها با خاطراتم خوشم

 

شاید........

 

 

شایدم یه روز یه دیوار بیشتر واسم نمونه

 ولی اینو می دونم که همش یکی داره نگام می کنه....

شایدم نه............

شایدم یه کی بخواد چیزی بگه ولی ....

دیوارا که حرفی واسه گفتن ندارن.

 

 

صدای پای ................

 

 

تو صدای پایت را

     به یاد نمی آوری

             چون همیشه همراهت است

ولی من آن را به خاطر دارم

           چون تو همراه من نیستی

                              و صدای پایت بر دلم

                     نشسته است........

 

ومن صدای پایت را به خاطر دارم
چون طنین گامهایت
با ضربان قلب من یکیست
و قلب من فقط به یاد صدای گامهای تو
به ضربان می افتد

 

 

 

 

 

همه وقت... همه جا

 

 

!!!من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

...تو بدان این را تنها تو بدان

...تو بیا... تو بمان با من تنها تو بمان

...جای مهتاب به تاریکی مهتاب تو بتاب

...من فدای تو به جای همه گلها تو بخند

...اینک این من که به پای تو درافتادم باز

...ریسمانی کن از آن موی دراز

...تو بگیر... تو ببند... تو بخواه

...پاسخ چلچه ها را تو بگو

...قصه ابر هوا را تو بخوان

...تو بمان با منِ تنها... تو بمان

...در دل ساغر هستی تو بجوش

...من٬ همین یک نفس از جرعه جانم باقیست

!!!...آخرین جرعه این جامِ تهی را تو بنوش

 

 

 

 

دل من

 

دلم را در دریچه جشمانت جا بده
 
تا که من بتوانم زندگی کنم
 
دلم هوای عشق تو کرده است
 
پس مرا از این قربت بی دریغ نجات بده
 
زمین گرم است تو در کنار من نیستی
 
بدنم سرد شده ! پس بیا
 
 
 
دل غمگین   دل خسته
 
 
در دل شب كه همه محف تو اند

دل من را تو بخوان

دل غمگين ، دل خسته

چه كنم با دل خسته ، چه كنم؟

تو بگو !

تو بگو درد دلم با كه كنم

درد اين قاصد جانان خودم با كه كنم

دل اگر دل خانه قلب تو بود

آشنايي ها بده

تا كه غم در كار باشد
 
 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 ساعت 15:54 توسط مهرداد|

 گفتم به اشک ازچه سبب میروی زچشم

                             گفتــا ز آه  دل  تو بـکن  این  سؤال  را

                             از دل ســؤال  شد که  چرا  آه میکشی

                             گفتــا که  راز عشق  دهد  این  پیام  را

                            گفتم که  راز  عشق  توانی  بیـان  کنی

                            گفتــا که  هیچ کس  ندهد این  جواب را

                           پروانه سوخت شمع فروریخت شب گذشت

                           در حیرتم که از که بپرسم این سؤال را



 

 

 

من وضو با نفس خیال تو میگیرم

و تو را می خوانم

و به شوق فردا که تو را خواهم دید

چشم به راه می مانم

 

 

 

 

 رنگ دانه های ذرت چه زیباست


 زرد است مثال ان نور زیبای چهرات


باران همیشه مرا یادالماس های

 روی گونه ات می اندازد

 نازنین یارم می توانم بخوانم از دورایت


 می توانم بمانم با نامت


 می توانم بگویم از خوبیت


 ای زیبایم بمان تا همیشه


 تا اوج ماندن ها


 غریب تر از انم که شب مرا بشناسد


 من غریب ام برای تاریکی


 برای سکوت شبانه ام


 همرازم بیا که دل بی قرار است


 

 

 

از دو چشمت
باز هم تنهایی ام را می سرایم
غرق در رویای آبی
لحظه ای پر می گشایم سوی خواب دور دست تو
به سمت خواهشی کم نور
سوی یك دنیای كوچك
پر  ستاره ، پر عروسك
لحظه ای پر می زنم تا خواب تو
چون برق چشمت را به بیداری كه دعوت می كنم


انگار می بوسم تمام خاطراتت را
تو را تا مرز فردا می برم
ولی در لحظه ای دیگر دچار شب ، دچار خواب می گردی
دوباره از نوازش های رویا یک سبد دوری
برای چشم های انتظارم هدیه می آری ...
 
از دو چشمت می سرایم
واژه واژه یك كتاب نانوشته
حرفهایم را به دست باد گاهی می سپارم
گاه زیر باران نگه می دارم آنها را
دوست دارم حرفهایم خیس باشد
بوی باران با ترانه ،
می روم آهسته آهسته
تماشا می كنم من آسمان را
مست مست از بارش بی وقفه رویا
تو چتری را برایم می گشایی
و می گویی به من قدم هایم كمی كند است
باید رفت تا خانه ، پشت شیشه لذت برد
جدایم می كنی از هرچه می بارد...
 
دو چشمت را به شعری ناب می گویم
برای یك قفس معنی آزادی
برای یك نفس باور
فقط یك قطره باران در میان كوچه گردی های من
چه بی اندازه لبریز از تو می گردم
بارش من را تو می خوانی
سرت پایین و می گویی :
راستی این همه تنها برای من
نه ، من این قدر میگویی كه تو ، هرگز !!!

بیژن داوری دولت ابادی

نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1390 ساعت 17:0 توسط مهرداد|


دلتنگم




چقدر دلتنگتم... اونقدر که گاهی باورم نمی شه آدم بتونه برای کسی اینقدر دلتنگ باشه و در ظاهر...

خستم از اینهمه صدا نکردن اسمت، از اینهمه سلام های تهی . از اینکه حتی یرای یک ثانیه هم نگاهت را از دلتنگیم دریغ

می کنی... از خداحافظی های نکرده  !!!!! از تکرار نشدن حتی ذره ای از خاطره هام، از اینهمه دوری و سردی و از این

ثانیه های بی رحم. از این همه حر فهایی که در دلم دارم و با اولین نگاه در چشمانت همه از یادم میرود  

گاهی از اینهمه قدرت تحمل خودم لجم می گیره... از کنترل فکرم ، و گاهی از دست خودم اونقدر اعصابم خورد می شه

که... به گذشت این مدت که فکر می کنم می فهمم که گاهی باید آدم به عواقب احتمالی کارش فکر نکنه و همه چیزو به

عزیزترین آدم زندگیشم بگه، سکوت نکنه و اشک نریزه، بتونه بهش بگه که ......   ، بهش نشون بده که آدم میتونه تو

زندگیش یکم دلرحم باشه یا حداقل خودشو دلرحم نشون بده... می دونم با سکوت و اشک نمی شود به کسی ثابت

کرد  که دوستش داری، بلکه بیخودی خودتو ضعیف نشون می دی و محتاج یه رابطه،! خوب بودن و ثابت کردن دوست

داشتن به این نیست که همیشه فقط بخوای آروم باشی و صبور و بخوای دوست داشته باشی. گاهی باید بخاطر دوست

داشنتت، دوری و ناراحتی و عین خودش رفتار کردن رو تحمل کنی تا بخودش بیاد، اما می دونم که سکوت من تا ابد ذره ای

حرف روی لبای اون نمیاره . کاش زمان به عقب برمی گشت و می شد جبران کارای نکرده و کرده رو کرد. اما افسوس که...

نمی دانم شاید اگر من هم جای تو بودم از این همه علائم و شواهد هرگز نمی فهمیدم که کسی هست که شب،روز و

تمام ساعات به فکرم است اما این را میدانم که اگر بفهمم حتی یک لحظه هم محبتم را بر او دریغ نخواهم کرد حتی اگر

دوستش نداشته باشم . محبت حتما نباید ابراز احساسات متقابل باشد . کافی است فقط به او بگویی که می دانی چه

می کشی . همین برای او دنیایی است . ( برای من که هست ) . امیدوارم روزی احساسم را بفهمی که دیر نباشد .

امشب هر چقدر می خوام بنویسم کلمات یادم می ره انگار فقط دوست دارم بهشون فکر کنم و نوشته نشن! کلی حرف

هست که ننوشتم و کلی فکر و تجربه که نمی دونم فرصتی برای دوباره عمل کردن دارم یا نه... اما بهر حال این روزها تنها

چیزی که آرومم می کنه اینه که بعد گذشت این همه روز و شاید بهتره بگم سال! بهم ثابت شده که واقعا دوست دارم

 دوستت دارم . بفهم تا جان از روحم نرفته



خیال قشنگی ست؛

شنیدن صدای خش خش برگ ها،

بر زیر پاهایمان...

قدم زدن دو نفره مان، در پاییز!

پاییز آمد .. تو هم بیا


دل است دیگر


یا شور می‌زند


یا تنگ می‌شود


یا می‌شکند


آخر هم مهر سنگ بودن


می‌خورد روی پیشانی‌اش

 



 

نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1390 ساعت 9:42 توسط مهرداد|


آخرين مطالب
» وصال
»
»
» به که گویم ..........
»
»
»
»
»
» دلتنگی

Design By : RoozGozar.com